قدرت فناناپذیر

 

چه کسی جرأت دارد بگوید جامعه‌ی بهاییان ایران ضعیف شده است؟ کجا و کی آثار ضعف و زبونی در آن مشاهده شده است؟ چه کسی سند و مدرکی در این زمینه ارائه کرده است؟ چه شخصی نشانی از این پدیده مشاهده نموده است؟

افزون بر سی سال است که یک دین و یک دولت و یک امّت متحدانه و محیلانه، علیه این جامعه‌ی تنهای بی‌دفاع، وارد کار زار شده‌اند و از پایین‌ترین مراتب تا عالی‌ترین مراجع، هرچه که از دست و زبانشان بر می‌آمده است، برای تخفیف و تحقیر و نابودی و اضمحلال آن انجام داده‌اند. در این مسیر، چه طرح‌ها و توطئه‌هایی که ریخته نشد و چه اعمال و اقداماتی که صورت نگرفت. رهبران منتخبش را به اسارت کشیده و معدوم کرده‌اند؛ صدها نفر از اعضای بی‌گناهش را به جوخه‌ی رگبار یا به طناب دار سپرده‌اند؛ کارکنان و زحمت کشانش را از کار برکنار نموده‌اند؛ حقوق حقه‌ی بازنشتگانش را قطع کرده‌اند؛ عرصه را بر فعالان خود جوش و سخت کوشش در عرصه‌های اقتصادی تنگ نموده‌اند؛ مؤسّسات و مغازه‌های آنان را به آتش کشیده یا مسدود کرده‌اند؛ تشکیلات منتخب مردمیش را تعطیل نموده‌اند؛ فقر و فلاکت فرهنگی را بر آن تحمیل کرده‌اند؛ جوانانش را از تحصیلات عالیه محروم داشته‌اند؛ بر مؤسّسات خودساخته اش برای تأمین حداقل علم و دانایی برای فرزندان خود پیاپی تاخت و تاز کرده‌اند؛ امنیّت حقّه را از کودکان و نوجوانانش در مدارس و دبیرستان‌های کشور بازداشته‌اند؛ برمنازل و مؤسسات خصوصی اعضایش در گوشه و کنار مملکت هجوم برده‌اند؛ در اغلب شهرها و حتی روستاها، قبرستان‌هایش را با ماشین‌های سنگین ویران کرده و از میان برده‌اند؛ اموال شخصی و خصوصی اعضایش را ضبط کرده و با خود برده‌اند؛ صدها بل هزارها نفر از آنان را بی‌جهت و بی‌دلیل، دستگیر کرده و به زندان افکنده‌اند؛ رسانه‌های کشور را میدان افترا و اتهام و اکاذیب بر علیه آنان نموده‌اند؛ حق دفاع از شرافت و عزّت خود را از آنان سلب کرده‌اند؛ به آنان تهمت‌های ناروا و ظالمانه بسته‌اند و بر اساس آن‌ها عمل نموده‌اند؛ بی‌مدرک و سندی آنان را به بیگانگان و دشمنان نظام ایران منسوب داشته‌اند؛ در مجامع و محافل بین المللی عیله آنان افترائات و اکاذیب اشاعه داده‌اند؛ در جهت هتک حرمت و حقوق آنان کتاب و روزنامه و رادیو و تلویزیون را میدان جولان بی‌امان خود نموده‌اند؛ و در مجموع، هرکاری که می‌توانسته‌اند کرده‌اند و هر تهمتی که می‌خواسته‌اند زده‌اند؛ و فقط یک  کار مانده است که انجام نداده‌اند؛ که آن هم یا به فکرشان نرسیده و یا هنوز جرئت انجام دادنش را نیافته‌اند.

با توجه به اصول علمی و قواعد روانشناسی اجتماعی، و با رجوع به تجارب تاریخی، محاسبات دشمان قسم خورده‌ی امر الهی کاملا درست بوده است. جامعه‌ای بی‌دفاع که ضرباتی چنین مهلک و مستمر و مداوم بر پیکره اش وارد آید، قطعا باید نابود شود و حتما باید معدوم  گردد. یا لااقل اگر چنین نشود، باید آثار یأس و نومیدی و مرگ و نابودی در رفتار و گفتار اعضای آسیب دیده اش مشاهد شود. باید به خاک افتاده باشد و به ذلت و زبونی گرفتار آمده باشد. باید سر تسلیم فرود آورده باشد و از مسیر و مقصود خود منحرف گشته باشد. باید به توبه و انابه افتاده باشد و دست چاکری و بندگی دراز کرده باشد. باید از عرصه‌ی اذهان و افکار بیرون رفته باشد و فراموش شده باشد.

اما آیا به واقع چنین است؟ آیا جامعه‌ی بهایی ایران به چنین وضعی گرفتار آمده و به چنین سرنوشتی دچار شده است؟ باید بر اساس وجدان بیدار و هشیار و منطبق بر انصاف و عدالت قضاوت کنیم. آیا این جامعه مفلوج و مفلوک شده است؟ آیا به زمین ذلّت خورده است؟ آیا فراموش گشته است؟ آیا دیگر آثار حیات و حرکت در آن دیده نمی‌شود؟ آیا هیچ حرف و حدیثی از آن به گوش نمی‌رسد؟ آیا هیچ ذکر و یادی از آن در جریان نیست؟  آیا هیچ ندا وصدایی در دفاع از موجودیت آن بلند نیست؟

آری محاسبات دشمان دیرینه‌ی امرالهی ظاهراً صحیح بوده است؛ اما نکته در این است که آنان نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند یک عامل و پارامتر مهم را در این محاسبات تخصّصی منظور دارند و آن این که این جامعه، از مائده‌ی ایمان به حقانیت موعود عالمیان تغذیه می‌کند و از سرچشمه‌ی ایقان به عظمت محبوب جهانیان می‌نوشد.

در مجمعی شرکت کردم که میانگین سنّی حضّارش حدود هفتاد و پنج سال بود. آنان گروهی از بندگان جمال ابهی بودند که در منزلی گرد آمده بودند تا به ذکر الهی بپردازند و قلوب یکدیگر را شادمان و مسرور سازند. حدود چهل نفری می‌شدند. در نگاه ظاهر، چهره‌هایی چروکیده و موهایی برباد رفته و گیسوانی سفید شده و قامت‌هایی خمیده دیده می‌شد. سطح صورت‌ها نشان از سالیانی رنج و الم داشت که از یک سو داستان ظلم و بیداد را می‌گفت و از سویی دیگر، دغدغه‌ی بزرگ کردن و محافظت نمودن و تربیت کردن فرزندان دلبند را نشان می‌داد. آخر آنان همراه یکدیگر، از گذرگاهی رعب آور عبور کرده بودند؛ ریگ زاران محرومیت را طی نموده بودند و تیغستان‌های آزار و اذیت را در نوردیده بودند؛ از سنگلاخ‌های سخت ستم بالا رفته بودند و از تنگناهای تاریک جفا عبور نموده بودند. آنان عمری را با ظلم زندگی کرده بودند و با ستم به سر برده بودند، تا آنجا که گویی اصلا با ظلم انس گرفته بودند و با ستم دوست شده بودند. آری، آنان ظلم را در دستان پینه بسته‌ی خود گرفته بودند و تماشایش می‌نمودند و ستم را در دامان گسترده‌ی خود جای داده بودند و نوازشش می‌کردند؛ ظلم در برابر ایمانشان به زانو در آمده بود و ستم در مقابل استقامتشان به گریه نشسته بود.

بعد از گفتگوهایی صمیمانه و عاشقانه، نخست دل‌های دریائیشان به ذکر محبوب عالمیان پرداخت. حین ارتفاع لحن مناجات به درگاه قاضی الحاجات، چنان ساکت و آرام می‌نمودند که گویی همه‌ی  حرکات وجودیشان متوقف شده بود. سکوت و توجه و تمرکز بر فضای مجلس مسلط بود. و هنگامی که زیارت مناجات‌ها به انتها رسید، برق چشمانشان نشان از طپش قلب‌هایشان داشت؛ طپشی که خون محبت الهی را در رگ‌هایشان جاری می‌کرد. بعد بنای آواز و ترانه گذاشتند و به پایکوبی شادمانه پردختند. زنجیره‌ی سرور و نشاط، قلب‌هایشان را به هم متصل کرده بود و همه را،همراه و همصدا با هم، به شادی و شعف آورده بود. سرور و نشاطی حقیقی و صمیمی، فضای سالن را پر کرده بود. چشم‌هایی که گذار سالیانی پرستم را دیده بود، اکنون می‌درخشید و دست‌هایی که کارهای یک عمر را کرده بود، حالا بشکن می‌زد و پاهایی که راه‌های دراز را پیموده بود، اکنون حرکت موزون می‌نمود. صدای هلهله و شادی از گوشه و کنار مجلس به گوش می‌رسید. هیچ سیمایی گرچه سالخورده، غمگین نبود و هیچ چهره‌ای گرچه فرتوت، مأیوس نمی‌نمود. دو جوان برازنده‌ی مهمان، به زیباترین وجه، ملودی‌های نشاط تولید می‌کردند و همگان با وجد و طرب همراهی می‌نمودند. پیش خود اندیشیدم شاید در هیچ جای دیگر این سرزمین سرمازده، مجمع سالخوردگانی ستمدیده، با این همه حرارت و حرکت و حیات یافت نشود. سپس موقع پذیرایی شد. همه به گرد یکدیگر از اطعمه و اشربه‌ای که گروهی از خادمین خالص متقدمین، تهیه کرده بودند متنعم گشتند. همچنان سرور و حبور علمدار مجلس بود و شادی و نشاط میدان دار محفل. می‌گفتند و می‌خندیدند و غذا میل می‌کردند. عشق صمیمی در هر سیمایی مشاهده می‌گشت، و محبت حقیقی در هر چشمی دیده می‌شد؛ عشق و محبتی که مستقیما از سرچشمه‌ی محبت الهی جاری بود؛ عشق و محبتی که خلوص و صداقت از آن می‌بارید؛ عشق و محبتی که مایه‌ی حیات قلوب و اروحشان بود؛ عشق و محبتی که اساس اتحاد و اتفاقشان بود.

آری، آنان مردان و زنانی سالخورده بودند که شکل و شمایلشان همانند دیگر سالخوردگان در نقاط دیگر ایران بل کل جهان بود؛ اما در بعضی خصلت‌های روحانی، با همه‌ی آنان فرق داشتند؛ خصلت‌هایی که برجسته‌ترینش همانا ایمان قلبی به حقانیت مظهر بدیع الهی، جمال اقدس ابهی بود؛ عشق راستین به جمال و جبروت مظهر کبریا بود؛ خلوص و صداقت و صمیمیت بی‌منتها بود؛ ایستادگی در برابر امواج توفنده‌ی بلایا بود؛ وفاداری به میثاق عظیم حضرت بهاءالله بود؛ و آمادگی برای فداکاری درمسیر مصالح و منافع امرالله  بود.

عاقبت من مهمان، بسی مسرور و مشکور شدم که در آن محفل ملکوتی، متشکل از مؤمنانی سالخورده و ستمدیده، حضور یافتم؛ مردان و زنانی که به حکم طبیعت و بر اساس قانون مظلومیت، باید حتما سر در گریبان برند و قطعا دچار یأس و حرمان شوند؛ اما شگفتی در این است که در آنجا، در آن مجلس ملائک صفت و در آن محفل فرشته خصلت، جز امواج عظیم عشق و امید و شادمانی احساس نکردم و به غیر از جلوه‌های درخشان محبت و اتحاد و همبستگی مشاهده ننمودم.

و هنگامی که آن نمونه‌ی برجسته‌ی فوق العاده از جریان خلق بدیع جمال اقدس ابهی را تماشا کردم و در احوال و اعمال و اقوال آن سالخوردگان سپید موی پرسرور، تأمل نمودم؛ خوب فهمیدم که چرا جامعه‌ی بهاییان ایران قدرتمند و شکست ناپذیر است؛ درک کردم که چرا آن همه مصائب و بلایا و ضربت‌های بی‌منتها، نه تنها این جامعه را منهدم و متلاشی نکرده، بلکه استعدادهای نهفته و قدرت‌های ناگفته اش را نیز به عرصه‌ی شهود آورده. و همانگاه بود که حکمت‌های غریب نهفته در این بیان مظهر کبریا را بیش از پیش، درک کردم که فرموده‌اند « بلایی عنایتی ظاهره نار و نقمة و باطنه نور و رحمة»، بلایای من عنایت من است که ظاهرش آتش و رنجش است؛ اما باطنش نور و بخشش است. و عاقبت افزون از قبل، این اطمینان و ایقان در اعماق قلبم قوت گرفت که به راستی هر جامعه‌ای که به نام نیرومند حضرت بهاءالله ، در هر زمان و مکانی، شکل گیرد؛ شکست ناپذیر خواهد بود و فهمیدم که همین جامعه‌های پیش رونده و شکست ناپذیرند که به تدریج بزرگ‌تر و قوی‌تر شده، به هم خواهند پیوست و سرانجام ملکوت الهی را بر بستر سیاره‌ی خاکی مستقرّ و محقق خواهند ساخت.

FB March 16, 2016

Laisser un commentaire

Votre adresse de messagerie ne sera pas publiée. Les champs obligatoires sont indiqués avec *